ملاقات شرعی ایرما و سید در برف

من نمی‌دانستم. اگر هم می‌دانستم فرقی نمی‌کرد. چه اهمیتی دارد مگر؟ بازی‌چه که باشی، توفیری ندارد خب. خودش نشسته این‌ها را، این قرار کوفتی را جور کرده. منِ خسته را هم نشانده که این‌ها را، این فقدانِ ملال‌آلود را بنویسم این‌جا. نشسته حالا آن بالا لابد و سیگارش را می‌کشد و از پنجره به برف نگاه می‌کند و بخار مطبوع قهوه‌اش را پخش می‌کند و این‌ها را که می‌بیند، لب‌خند کجی می‌زند و کیف‌اش را می‌کند. گفته اسم‌اش را بگذارم: ملاقات شرعی در برف.
به دَرَک.

(ورنوش)

- وحشی نشو سید، آرام‌.
- نمی‌توانم ایرما. برف که این‌طور می‌بارد، خدایا زبان‌ام، داغ می‌شوم. پاره کن زودتر دختر.
- دست‌ات را بده به من. این‌جوری که نمی‌شود آخر.
- باد، باد ایرما، باد که می‌شود سوز، سوز که می‌نشیند روی پوست، آن پایین، داغ می‌شود انگار. خنکی دل‌اش می‌خواهد. سرما گرم‌ام می‌کند و سرما می‌طلبم ایرما. خنکی بازوها و ساق‌های برهنه‌ی زن می‌خواهم. کجایی تو؟
- دست‌ات نیست سید. چه‌طور این همه گم شدی که رد انگشتان‌ات هم نمی‌ماند روی برف؟
- سه سال آزگار ایرما. بدن که نداشته باشی، برف که می‌آید، سرمای کدام اندام را در گرمای‌ات بچرخانی و پنجه بر کدام لطیف سپید بکشی؟ نعره می‌خواهم و حنجره‌ای که محدود است به دو سه واژه‌ب حقیر. کجایی تو؟
- بی‌تابی نکن سید. آرام.
- بخشکد قلم که پرتاب‌ام کرد به کینه‌ی مبهم خیالی ایرما. رگ‌های ملتهب‌ام را چه کنم که این‌گونه...
- فایده ندارد سید. جلو نیا. رد می‌شوی از من و ردت نمی‌ماند. خاطره‌ات را نمی‌دانم. این گونه قراری که این همه پریشانی در چنته دارد، خاطره مگر می‌شود سید؟ کجا بنویسم که با باد نرود و آفتاب نخشکاندش؟
- هزار زن را پیمودم و به هزار شهر آواره‌گی کردم ایرما. سه سال است که هر ثانیه داغ می‌شوم و یادم نمی‌ماند که کدام تو بودی ایرما. خاطره ندارد ذهن‌ای که وجود ندارد. خودم را گم می‌کنم در بی‌یادی و بی‌دیاری مکرری که نصیب‌ام کردند. آتش را ببین که لهیب می‌کشد از لای اندام‌هایی که نیست و هست و نمی‌سوزد و تنها درد می‌ماند بی‌علت. بوی تارهای تازه‌ی سپید می‌دهی و صبح برفی کنار اجاق. با خودت چه کردی ایرما؟ لامصب! دست بزن به این افروخته‌ی آتشین تا دوباره خاطره نشدم ایرما.
- و من تنها برف را میبینم که از حوالی نامحسوس پیکری که دیگر نیست، عبور می‌کند و سپری می‌شود ثانیه‌های شهوت و به بار نمی‌نشیند و دستی نیست که زخم‌ام زند و پوست سپید عریان‌ام را کنار زند و گوشت و استخوان‌ام را بخراشد و نوازش کند و ناله، ناله می‌کنی سید. نکن! آرام باشد. تمام می‌شود لابد.
- دیدم‌ات ایرما. تمام دستانی که از تو عبور می‌کردند و تو خشک و خاموش، سپری می‌کردی لابد ملال این همه غریبه را. حسادت نمی‌کنم، ضجه نمی‌زنم، صدا می‌زنم و صدایی نیست ایرما. داغ می‌شدم و ردی نبود از این همه حرارت که بماند بر چه؟ بر مشتی یاد؟
- برو سید. این بار به خاطر خدا برو. بی‌آبرویی‌ام را بیش‌تر نکن که این جماعت هوس‌باز، از هوس‌های شبانه‌ی من و ناله‌های خیالی تو، قصه ساز می‌کند برای روزش.
- کاش...
- برو مرد، برو!
نظرات 6 + ارسال نظر
نیکی یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1385 ساعت 11:39 ق.ظ http://dreamorreality.blogspot.com/

موسیو ورنوش عزیز
نوشته هات اعتیاد آوره. نرمه در عینه حال اذیتم می کنه. مثله اینکه دورش مه. همه چی مه آلوده .بیشتر سعی می کنم که توش فرو برم شاید بفهمم. البته شایدم هیچ وقت نفهمم.البته فهمیدن کاره سختیه چون آدم هیچ وقت مطمئن نیست که فهمیده یا نه
فهمیدی چی گفتم؟

سمیرا سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 04:36 ب.ظ http://paradisee.blogsky.com


سلام دوست خوبم ..

وبلاگ پر محتوایی دارید.
در کل خوب می نویسید..

موفق باشید

گلرخ یکشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1386 ساعت 10:17 ق.ظ http://www.ghermez_abi_zard.persianblog.com/

وای!! عالی می نویسین!! واقعا لذت بردم!!! می شه نوشته های منم بخونین و نظر بدین!؟ متشکرم!!

لیلا شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1386 ساعت 02:45 ب.ظ

سلام

جالبه
همتون به یه سبک می نویسین و

همتون با هم دوستین !

دنیای قشنگی داری اینجا !

تو این وبلاگ .

[ بدون نام ] چهارشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 11:27 ق.ظ

موسیو هیچ میدونی چند ماهه اینورا سرنزدی؟

[ بدون نام ] چهارشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 11:29 ق.ظ

موسیو هیچ میدونی چند ماهه اینورا سرنزدی؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد